هفت ساحل
وبلاگــــی برای همه...
به سایت ما خوش آمدید
تمسرا














دوستان نظر فراموش نشه






نوع مطلب : گالری هفت ساحل، ماه عشق، حکایت، آیا می دانید؟!!، متفرقه، 
برچسب ها : عکس، ایده های شهری، عکس جالب، عکس زیبا،
لینک های مرتبط :

اگر تو بگذاری

گفته اند که زبان هر صبح و عصر به سایر اعضای بدن می گوید:

چگونه اید؟

اعضای بدن می گویند :

خوبیم ،اگر تو بگذاری

 

پدر و پسر بالای درخت

باغبانی به بچه ای که در باغ و روی درخت سرگرم چیدن سیب بود،گفت:چرا بالای درخت رفتی؟

الان می رم به پدرت می گویم تا تو را تنبیه کند،بچه گفت:اگر می خواهی به پدرم خبر دهی بدان که او بالای درخت زرد آلوست.

 

کشک چه و پشم چه؟

 

مردی بالای درخت چنار رفت وچون به شاخه آخر رسید ،باد تندی وزیدن گرفت.مرد به وحشت افتاد و سر به آسمان برداشت که ای پروردگار،اگر من از این درخت سالم پایین بیایم،تمام گوسفندانم را نذر می کنم.

از قضا باد لحظه ای آرام تر وزید و مد چند شاخه ای پایین آمد و وقتی به سالم ماندن خود امیدوار شد،گفت:

خدایا پشم آنها را می دهم.

باد آرامتر شد و مرد چند شاخه دیگر پایین آمد،

این دفعه گفت:

خدایا کشک آن ها را می دهم.

در آخر چون از درخت پایین آمد،

شادان و خندان فریاد زد:

کشک چه و پشم چه؟

 

 

گوسفند نذر لباس

روزی باد لباس شخصی را که بر طناب آویزان بود،برد.

اوگفت:باید یک گوسفند قربانی کنم.

پرسیدند چرا؟گفت:پناه بر خدا که اگر آن لباس را بر تن داشتم ،چه می شد؟

 

 





نوع مطلب : سرگرمی، علمی، گالری هفت ساحل، ماه عشق، حکایت، ترانه های بی رمق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

حكایت جالبیست:

موشی درخانه تله موش دید،

به مرغ و گوسفند و گاو خبرداد،

همه گفتند: تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد.

ماری در تله افتاد و زن خانه را گزید،

ازمرغ برایش سوپ درست کردند،

گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند،

گاو را برای مراسم ترحیم کشتند.

و تمام این مدت موش از سوراخ دیوار می نگریست و می گریست

" نگید به ما ربطی نداره"




نوع مطلب : حکایت، ویژه نامه رمضان، 
برچسب ها : حکایت، داستان کوتاه، داستان جالب و کوتاه، داستانک، داستان جالب، سرگرمی،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 25 مرداد 1391

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟
دختر گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

شکسپیر می گوید
به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن





نوع مطلب : حکایت، سرگرمی، 
برچسب ها : سرگرمی، داستان، داستان هایی تامل برانگیز، حکایت، داستانی درباره محبت، داستان+عکس،
لینک های مرتبط :

حكایت

دزدی در شب خانه فقیری می جست .فقیر از خواب بیدار شد و گفت ای مرد،آنچه تو در تاریكی می جوئی ما در روز روشن می جوئیم و نمی یابیم.

 

 

شخصی مهمانی را در زیر خانه خواباند نیمه شب صدای خنده وی را در بالای خانه شنید.

پرسید كه در آنجا چه می كنی ؟

گفت:در خواب غلتیده ام،گفت:مردم از بالا به پائین غلط می زنند،تو از پائین به بالا می غلتی ؟

گفت:من هم به همین می خندم.

 

 

برگرفته از كشكول منتظری

منتظر بعدی ها باشید....





نوع مطلب : متفرقه، حکایت، سرگرمی، 
برچسب ها : سرگرمی، داستان، حكایت، لحظه های ناب، شوخی، داستان های عبرت آموز،
لینک های مرتبط :

پیرمرد باهوش

یك پیرمرد بازنشسته،خانه جدیدی در نزدیكی یك دبیرستان خرید.یكی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا اینكه مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه ،پس از تعطیلی كلاس ها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی كه بلند بلند با هم حرف می زدند ،هر چیزی كه در خیابان افتاده بود را شوت می كردند و سر و صدای عجیبی راه انداختند. این كار هر روز تكرار می شد و آسایش پیر مرد كاملا مختل شده بود . این بود كه تصمیم گرفت كاری كند .

روز بعد كه مدرسه تعطیل شد ، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت:(بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از اینكه میبینم شما این قدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم . من هم كه به سن شما بودم  همین كار را می كردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بكنید من روزی 1000 تومن به هر كدام از شما میدهم كه بیائید اینجا و همین كار را بكنید .)

بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت : ببینید بچه ها متاسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی توانم روزی 100 تومن بیشتر به شما بدهم . از نظر شما اشكالی ندارد؟

بچه ها گفتند :(100تومن ؟ اگر فكر میكنی ما به خاطر روزی 100 تومن  حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت كنیم ،كور خوندی ما نیستیم .) و از آن پس پیر مرد با آرامش در خانه ی جدیدش به زندگی ادامه داد....

منتظر داستان های بعدی باشید....





نوع مطلب : حکایت، سرگرمی، 
برچسب ها : سرگرمی، داستان، حکایت، داستان های شیرین، حکایت های عبرت آموز،
لینک های مرتبط :

راننده تاكسی

مسافر تاكسی آهسته روی شانه راننده زد و گفت همین بغل پیاده می شم.راننده جیغ زد،كنترل ماشین رو از دست داد ونزدیك بود كه بزنه به یك اتوبوس.از جدول كنار خیابان رفت بالا.نزدیك بود كه چپ كنه.اما كنار یك مغازه توی پیاده رو متوقف شد. برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد.

سكوت سنگینی حكم فرما شد تا اینكه راننده رو به مسافر كرد و گفت:"هی مرد!دیگه هیچ وقت این كار رو تكرار نكن .منو تاسر حد مرگ رسوندی"

مسافر عذر خواهی كرد وگفت :"من نمی دونستم كه یك ضربه  كوچولو این قدر تو رو می ترسونه" 

راننده جواب داد:"واقعا....راست میگی.امروز اولین روزیه كه به عنوان یه راننده تاكسی دارم كار می كنم.آخه من25سال راننده ماشین قبرستان بودم....!"






نوع مطلب : متفرقه، حکایت، سرگرمی، 
برچسب ها : شوخی، داستان های شیرین، داستان های جالب وخنده دار، سرگرمی، داستان های ناب، حكایت، دانایی، باهوشی،
لینک های مرتبط :

غول چراغ جادو از نوع امروزی!!

زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان به چیزی برخورد کرد. وقتی دقیق نگاه کرد ،چراغ روغنی قدیمی رو دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود .زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و ناگهان یه غول بزرگ پدیدار شد!!

زن که داستان غول چراغ جادو مثل همه ما هزار بار شنیده بود ، پرسید : «حالا می تونم سه تا آرزو بکنم؟ »

غول جواب داد :« نخیر ، زمانه عوض شده و به علت مشکلات اقتصادی و رقابت های جهانی ، بیشتر از یک آرزو صرف نداره . همین که هست . حالا بگو آرزوت چیه؟ »

زن گفت : «در این صورت من مایلم در دنیا صلح برقرار بشه » ... و از جیبش یه نقشه جهان بیرون آورد و گفت : « نگاه کن ، این نقشه رو می بینی ؟ این کشور ها رو می بینی ؟ این ها...این واین واین و این و... این یکی و این من میخوام این ها به جنگ های داخلی شون و جنگ هایی که با هم دارن خاتمه بدن و صلح کامل در این منطقه ها برقرار بشه و کشور های متجاوز و مهاجم نابود بشن. »

غول نگاهی به نقشه کرد و گفت :« ما رو گرفتی ؟! این کشور ها بیشتر از هزاران ساله که با هم در جنگن . من که فکر نمی کنم هزار سال دیگه هم دست بردارن و بشه کاریش کرد... درسته من در کارم مهارت دارم ولی دیگه نه اینقدر ، یه چیز دیگه بخواه این محاله.

زن کمی فکر کرد و گفت :«من هرگز نتونستم مرد آرمانیم رو برای زندگی مشترک پیدا کنم . مردی که بتونه غذا درست کنه ، در کارهای خونه مشارکت داشته باشه و همش فوتبال نگاه نکنه. ساده تر بگم... یک شریک زندگی آرمانی

غول کمی فکر کرد و گفت :« اون نقشه رو بده ، دوباره یه نگاهی بهش بندازم !!!





نوع مطلب : حکایت، سرگرمی، 
برچسب ها : سرگرمی، طنز، داستان، داستان های کهن، غول چراغ جادو، حکایت هایی جالب،
لینک های مرتبط :

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم بغل گرفته بودند ، مرد عارفی از کوچه ای می گذشت. غلامی را دید که بسیار  شادمان و خوشحال است. به او گفت:«چطور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟»

جواب داد :« من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد وتا وقتی برای او کار می کنم ، روزی مرا می دهد. چرا غمگین باشم ، در حالی که به او اعتماد دارم؟

آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود ، می گوید:«از خودم شرم کردم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده است وغم به دل راه نمی دهد ؛ و من خدایی دارم که مالک دنیاست و باز نگران روزی خود هستم.

دوستان همیشه و همه جا به خدا توکل کنید.





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها : ایمان به خدا، امیدواری، حکایت هایی آموزنده، توکل به خدا، نگران نباش چون خدایی هست، خدا و بندگانش،
لینک های مرتبط :



درباره وبلاگ


سلام
به وبلاگ هفت ساحل خوش آمدید.وبلاگ هفت ساحل با شعار "وبلاگی برای همه" پذیرای همه افراد با قشرها و گروه های سنی متفاوت است.
در این وبلاگ با خواندن هرمطلب و موضوعی به ساحلی امن می رسید. ساحلی كه شن های آن حاصل تجربیات و یافته های نویسندگان ماست.
مدیران وبلاگ "پرنیا وآسنا" برای شما ساعات خوشی را در این وبلاگ آرزو می كنند.
تماس با مدیران وبلاگ :
blogsevenbeach@yahoo.com

مدیر وبلاگ : پرنیا و آسنا
پیوندهای روزانه
نظرسنجی
کار کدوم رو بیشتر دوست دارید؟؟!







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فرم تماس
نام و نام خانوادگی
آدرس ایمیل
امکانات دیگر
کلیه حقوق این وبلاگ برای هفت ساحل محفوظ است
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو